سالهاست که رفته ای پدر
از تابستان بگو، از پاییزی که رفتی
تا من از زمستانی بگویم که
نشست بر مو هایم و نرفت
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 11:11
به سلامتی روزی که
بابا بود و بوی عطرش
نه حالا خاطراتش با روبان
مشکی گوشه ی عکسش...
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود.
پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت.
پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد.
پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی
اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟
گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم
اما اکنون که بر جگرم میزنید نمیتوانم تحمل کنم.
نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
دلتنگ حضورت هستم
کاش تصویرت نفس می کشید
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26
برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26