خرید بک لینک

سالهاست که رفته ای پدر

از تابستان بگو، از پاییزی که رفتی

تا من از زمستانی بگویم که

نشست بر مو هایم و نرفت

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت: 11:11

به سلامتی روزی که

بابا بود و بوی عطرش

نه حالا خاطراتش با روبان

مشکی گوشه ی عکسش...

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

ما كه تو خونه هاى بزرگ با حياط و باغچه و طاقچه زندگى كرديم ....خوابيدن توى پشه بند ... آب تنى توى حوض داشتيم ...كيك تولدامون خيلى بزرگ بود ... هر كى كادو ميداد از صميم قلبش بود ، كسى واسه كادو دادن ما رو قيمت گذارى نميكرد. حتی خونه ی نوه خاله عمه بابامون هم میرفتیم ميديديم...نه حالا كه خواهر برا

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

آنقدر وسوسه دارم بنویسم که نگو تو کجایی پدرم؟ آنقدر حسرت دیدار تو دارم که نگو بس که دلتنگ توام، از سر شب تا حالا آنقدر بوسه به تصویر تو دادم که نگو

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

دل من هرزه نبود... دل من عادت داشت که بماند یک جا به کجا؟ معلوم است، به در خانه ی تو... دل من عادت داشت، که بماند آنجا پشت یک پرده ی توری، که تو هر روز آن را به کناری بزنی دل من ساکن دیوار و دری، که تو هر روز از آن میگذری دل من ساکن دستان تو بود... دل من گوشه ی یک باغچه بود، که هر روز به آن م

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

پیرمردی را با پسرش نزد قاضی بردند. حکم، صد ضربه ی شلاق بود.

پدر را صد ضربه زدند آه نکشید و هیچ نگفت.

پسر را یک ضربه زدند. آه از نهاد پدر بلند شد.

پرسیدند: ای پیر تو را صد ضربه زدیم هیچ نگفتی

اما اکنون با زدن یک ضربه به پسرت اینگونه آه کشیدی. دلیلش چیست؟

گفت: شما صد ضربه را به بدنم زدید و تحمل کردم

اما اکنون که بر جگرم میزنید نمیتوانم تحمل کنم.

نوشته شده توسط در ساعت موضوع | لینک ثابت

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

یادش بخیر... بابام تو سن کم ازدواج کرده بود (شایدم رسم دهه شصت بوده..نمیدونم) ولی در هر صورت، زودم بچه دار شده بود . از اونجایی که جثّه ریزی هم داشت، همیشه باعث اشتباه غریبه ها میشد توی شناختن نسبت ها... بزرگتر که شدم وقتی جایی با هم میرفتیم که کسی نمیشناختمون، فکر میکردن خواهر و برادریم

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

باران که آمد جای من یک صندلی بگذار در کلبه ای مشرف به شیبی جنگلی بگذار بی پرده نجوا کن به گوش پنجره یک راز لب را به روی شیشه های صیقلی بگذار دستی بکش روی غبار گنجه و بر میز منجوق دوزی ه

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

دلتنگ حضورت هستم

کاش تصویرت نفس می کشید

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

مردی با پدرش در سفر بود که پدرش از دنیا رفت. از چوپانی در آن حوالی پرسید: چه کسی بر مرده های شما نماز می خواند؟ چوپان گفت: ما شخص خاصی را برای اینکار نداریم، خودم نماز آنها را می خوانم. مرد گفت: خب لطف کن، نماز پدر مرا هم بخوان! چوپان مقابل جنازه ایستاد و چند جمله ای زمزمه کرد و گفت: نمازش

برچسب: نویسنده: میلاد جعفری تاريخ: دوشنبه 8 خرداد 1396 ساعت: 10:26

صفحه بندی